تبلیغات
♥♥♥ داستانك ♥♥♥ - داستان
♥♥♥ داستانك ♥♥♥
♥♥♥ داستانك ♥♥♥
صفحه نخست         تماس با مدیر         پست الکترونیک        RSS         ATOM
 
سر کلاس درس معلم پرسید:هی بچه ها چه کسی می دونه 


عشق چیه؟


هیچکس جوابی نداد همه ی کلاس یکباره ساکت شد 


همه به هم دیگه نگاه می کردند


 ناگهان مریم یکی از بچه های کلاس آروم سرشو انداخت پایین


 در حالی که اشک تو


 چشاش جمع شده بود. مریم 3 روز بود با کسی حرف نزده بود 


بغل دستیش نیوشا 


موضوع رو ازش پرسید .بغض مریم ترکید و شروع کرد به گریه 


کردن معلم اونو دید و


گفت:مریم جان تو جواب بده دخترم عشق چیه؟


 مریم با چشمای قرمز پف کرده و با صدای گرفته گفت:عشق؟


دوباره یه نیشخند زدو گفت:عشق... ببینم خانوم معلم شما


 تابحال کسی رو 


دیدی که بهت بگه عشق چیه؟



معلم مکث کردو جواب داد:خب نه ولی الان دارم از تو می پرسم


مریم گفت:بچه ها بذارید یه داستانی رو از عشق براتون تعریف 

کنم تا عشق رو درک



 کنید نه معنی شفاهیشو حفظ کنید


و ادامه داد:من شخصی رو دوست داشتم و دارم از وقتی که 


عاشقش شدم 


با خودم عهد بستم که تا وقتی که نفهمیدم از من متنفره بجز اون 


شخص 


دیگه ای رو توی دلم راه ندم برای یه دختر بچه خیلی سخته که 


به یه چنین 


عهدی عمل کنه. گریه های شبانه و دور از چشم بقیه به طوریکه 


بالشم 


خیس می شد اما دوسش داشتم بیشتر از هر چیز و هر کسی


 حاضر بودم هر کاری


 براش بکنم هر کاری...


من تا مدتی پیش نمی دونستم که اونم منو دوست داره ولی یه 


مدت پیش 


فهمیدم اون حتی قبل ازینکه من عاشقش بشم عاشقم بوده 


چه روزای 


قشنگی بود sms بازی های شبانه صحبت های یواشکی ما 


باهم خیلی خوب 


بودیم عاشق هم دیگه بودیم از ته قلب همدیگرو دوست داشتیم 


و هر کاری 


برای هم می کردیم من چند بار دستشو گرفتم یعنی اون دست


 منو گرفت 


خیلی گرم بودن عشق یعنی توی سردترین هوا با گرمی وجود 


یکی گرم 


بشی عشق یعنی حاضر باشی همه چیزتو بهخاطرش از دست


 بدی عشق 


یعنی از هر چیزو هز کسی به خاطرش بگذری اون زمان خانواده 


های ما زیاد 


باهم خوب نبودن اما عشق من بهم گفت که دیگه طاقت ندارم و


 به پدرم 


موضوع رو گفت پدرم ازین موضوع خیلی ناراحت شد فکر نمی 

کرد توی این 


مدت بین ما یه چنین احساسی پدید بیاد ولی اومده بود پدرم

 می خواست 


عشق منو بزنه ولی من طاقت نداشتم نمی تونستم ببینم پدرم 

عشق منو 


می زنه رفتم جلوی دست پدرم و گفتم پدر منو بزن اونو ول کن

 خواهش می 


کنم بذار بره بعد بهش اشاره کردم که برو اون گفت مریم نه من 

نمی تونم بذارم 


که بجای من تورو بزنه من با یه لگد اونو به اونطرف تر پرتاب 

کردم و گفتم 


بخاطر من برو ... و اون رفت و پدرم منرو به رگبار کتک بست 

عشق یعنی 


حاضر باشی هر سختی رو بخاطر راححتیش تحمل کنی.بعد از

 این موضوع
 

غشق من رفت ما بهم قول داده بودیم که کسی رو توی 

زندگیمون راه ندیم 


اون رفت و ازون به بعد هیچکس ازش خبری نداشت اون فقط یه 

نامه برام 


فرستاد که توش نوشته شده بود:مریم عزیز همیشه دوست 

داشتم و دارم 


من تا آخرین ثانیه ی عمر به عهدم وفا می کنم منتظرت می

 مونم شاید ما 


توی این دنیا بهم نرسیم ولی بدون عاشقا تو اون دنیا بهم می 

رسن پس من 


زودتر می رمو اونجا منتظرت می مونم خدا نگهدار گلکم مواظب 

خودت باش 


دوستدار تو (محمدرضا)

 مریم که صورتش از اشک خیس بود نگاهی به معلم کردو گفت: 

خب خانم معلم 


گمان می کنم جوابم واضح بود


معلم هم که به شدت گریه می کرد گفت:آره دخترم می تونی 

بشینی


  مریم به بچه ها نگاه کرد همه داشتن گریه می کردن ناگهان در 

باز شد و ناظم 


مدرسه داخل شدو گفت: پدرو مادر مریم اومدن دنبال مریم برای 

مراسم ختم یکی 


از بستگان

  مریم بلند شد و گفت: چه کسی ؟


ناظم جواب داد: نمی دونم یه پسر جوان


دستهای مریم شروع کرد به لرزیدن پاهاش دیگه توان ایستادن

 نداشت ناگهان روی


 زمین افتادو دیگه هم بلند نشد


آره مریمه قصه ی ما رفته بود رفته بود پیش عشقش ومن 

مطمئنم اون دوتا توی اون

 
دنیا بهم رسیدن...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 4 مهر 1394 :: نویسنده : مهشید
چهارشنبه 18 مرداد 1396 03:34 ب.ظ
Great work! That is the kind of info that are supposed to be
shared across the web. Shame on the seek engines for no longer
positioning this publish upper! Come on over and
discuss with my web site . Thanks =)
جمعه 13 آذر 1394 02:58 ب.ظ
وااای خیلی قشنگ بووود! اشکم سرازیر شد!
مهشید
جمعه 8 آبان 1394 06:58 ق.ظ
salam,b manam sar bezanid
مهشید حتما
یکشنبه 19 مهر 1394 09:06 ب.ظ
چقدر قشنگ و غمگین
مهشید
شنبه 18 مهر 1394 08:55 ب.ظ
زیباوعالی.لایک مهربونم.
مهشید آجی نمیتونم تو وبت نظر بذارم
پنجشنبه 16 مهر 1394 12:20 ب.ظ
چقدر دردناک است
حس خواستن کسی که
به تو هیچ حس خاصی ندارد...
پنجشنبه 16 مهر 1394 12:19 ب.ظ
خیییلی زیبا بوود
چهارشنبه 15 مهر 1394 10:07 ب.ظ
دستت درد نکنه اجی گل کاشتی[ ]
مهشید خواهش
چهارشنبه 15 مهر 1394 07:56 ب.ظ
این واقعی؟یعنی توی کلاس شما؟؟؟
مهشید نه راستش نمیدونم
سه شنبه 14 مهر 1394 04:23 ب.ظ
سلام

آپم
سه شنبه 14 مهر 1394 01:41 ق.ظ
ﯾﻪ ﺭﯾﺶﺗﺮﺍﺵ ﻓﯿﻠﯿﭙﺲ ﺧﺮﯾﺪﻡ. ﺩﯾﺮﻭﺯ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﺭﯾﺸﻢ ﺭﻭ ﺯﺩﻡ، ﺍﻣﺎ ﺑﻌﺪﺵﻫﺮﭼﯽ ﻭﺍیستاﺩﻡ تو خیابون ﻫﯿﭻ دختری ﻧﯿﻮﻣﺪ ﺍﺯ ﭘﺸﺖﺑﻐﻠﻢ ﮐﻨﻪ ﻭ ﺩﺳﺖ ﺑﻪﺻﻮﺭﺗﻢ ﺑﮑﺸﻪ……..!! ﯾﻌﻨﯽ ﺗﻮ ﺍﯾﻦ ﺗﺒﻠﯿﻐﺎﺕ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻓﻘط ﺩﺍﺭﻥ ﺩﺭﻭﻍ ﻣﯿﮕﻦ..!!
سه شنبه 14 مهر 1394 12:15 ق.ظ

دوشنبه 13 مهر 1394 01:46 ب.ظ
ممنونم از حضورت آجی جون
دوشنبه 13 مهر 1394 06:05 ق.ظ
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (ع)

با سلام و احترام

وبی سا خته ام برای عاشقانی که مسا فت ها ی دور را برای رسیدن به معشوقشان پیاده طی میکنن در قلبشان خسته گی راهی ندارد چون عطر طمع

وصال بی قرار شان کرده

لطفا فقط ... خاطره شعر حدیث و سلام خودتون برای امام مهربانی ها حضرت علی بن موسی الرضا (ع)
در نظرات فراموش نفرمایید دعوت تون میکنم به یه زیارت انلاین در حرم با صفاش........
مهشید
یکشنبه 12 مهر 1394 10:55 ب.ظ
واقعی بود؟؟؟؟
مهشید ن پس ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! چوم
یکشنبه 12 مهر 1394 10:34 ب.ظ
سلام چرا دیگه سرنمیزنی
مهشید
یکشنبه 12 مهر 1394 07:54 ب.ظ
سلام

آپم
مهشید
شنبه 11 مهر 1394 04:05 ب.ظ
سایت متفاوت و زیبایی دارین خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم
جمعه 10 مهر 1394 10:46 ب.ظ
سلام



آپم
مهشید
جمعه 10 مهر 1394 05:39 ب.ظ
قشنگ بود...
مهشید
جمعه 10 مهر 1394 12:22 ب.ظ
اپم اجییی
جمعه 10 مهر 1394 12:21 ب.ظ
لاااااااااااایک گلمممممم
مهشید
پنجشنبه 9 مهر 1394 08:19 ب.ظ
سللللللللللام


آپم



بدوبیا
مهشید
پنجشنبه 9 مهر 1394 06:46 ب.ظ
عید را بهانه کنیم تا به همه کسانی که دوستشان داریم سلامی بکنیم!
نام شما در اندیشه و مهرتان در قلب ماست . . . عید غدیر خم بر شما مبارک
پنجشنبه 9 مهر 1394 02:34 ب.ظ
سلام آپم بدو بیا
پنجشنبه 9 مهر 1394 02:34 ب.ظ
سلام آپم بدو بیا
مهشید اومممممممممممممدم
پنجشنبه 9 مهر 1394 01:09 ب.ظ
اخییییی چ غم ناككككك
مهشید سلام ااا برگشتی؟؟
یکشنبه 5 مهر 1394 04:22 ب.ظ
.....میشه این مطلبتو تو وبم بزارم خیلی قشنگ بود البته با ذکر منبع
مهشید بله
یکشنبه 5 مهر 1394 02:48 ب.ظ
خییییییییلی قشنگ بود
مهشید مرسییییییییی
یکشنبه 5 مهر 1394 02:16 ب.ظ
با ثبت وبلاگ خود در بزرگترین بانک وبلاگ های ایرانی بازدید خود را چندین برابر کنید..
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


نمایش نظرات 1 تا 30
درباره وبلاگ

قطاری سوی “خـــــــــدا” میرفت،
همه مردم سوار شدند….
به بهشت که رسیدن
همه پیاده شدن…
و فراموش کردن
که مقصد “خدا”بود
نه بهشت…!!!

♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
سلام دوستان گلم
♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥
امیدوارم لحظات خوشی رو
♥♥♥♥♥♥♥♥
دروبلاگم سپری كنید
♥♥♥♥♥♥
راستی نظر یادتون نره!
♥♥♥♥
منتظر نظراتتون هستم
♥به امید دیدار ♥
مدیر وبلاگ : مهشید
پیوندهای روزانه
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
بیشتر دوست دارید چه مطالبی از♥♥♥ داستانك ♥♥♥ بخونید؟








برچسبها
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :

مرجع کد آهنگ برای وبلاگ
کد همین آهنگ

صورتی چت '

کدهای مینا و نینا

' dir="ltr" >





کد حرکت متن دنبال موس

كد موسیقی برای وبلاگ





♥♥♥ داستانك ♥♥♥

بزرگترین فن کلاب لی مین هو در ایران

کلیک کن

ناردونه

دنیای زیبایی ها

MOHANNAJON

دخترونه

sefarshop

City code

پسر خاص دختر شیك

۰•●◆♥پاتوق شهرزاد♥◆●•۰

کدهای مینا و نینا

حرف های شنیدنی

حرف های شنیدنی