تبلیغات
♥♥♥ داستانك ♥♥♥ - آدم برفی
♥♥♥ داستانك ♥♥♥

آدم برفی

جمعه 5 دی 1393 09:56 ب.ظ

نویسنده : مهشید

برف سنگینی که از نیمه های شب گذشته شروع به بارش نموده بود، پارچه ی سفید رنگی را روی روستا پهن کرد. صبح که از راه رسید بارش برف هنوز هم ادامه داشت. مردم روستا پشت بام خانه هایشان رفتند و کلی برف به پایین انداختند. بچه ها در حیاط خانه ها به سمت یکدیگرگلوله های برفی پرتاب می کردند و در آن روز تعطیل از بازی در میان برف احساس شادمانی می کردند. حیاط خانه های روستا که بیشتر شبیه مزرعه بود برای دویدن و جست و خیزهای کودکانه فضای کافی در اختیارشان می گذاشت. وقتی بچه ها از بازی های کودکانه خسته شدند کلی برف را روی زمین غلتاندند و در گوشه ای مشغول ساخت آدم برفی شدند. دور از چشم بچه ها پرندگان یواشکی زمین را نوک می زدند،‌سریع برمی خاستند و به حیاط خانه ی دیگر می رفتند. بعضی از پرندگان هنوز هم از ترس سرما گوشه ی لانه هایشان کز کرده بودند و هر از چند گاهی به بیرون سرک می کشیدند تا از احوال آسمان و سرما سر دربیاورند.

ادامه در ادامه ی مطلب


پرنده ای کوچک توی تنه ی درخت کهنسال داخل حیاط، شب را به صبح رسانده بود. او سرش را از سوراخ کوچک تنه درآورد. دانه های برف را دید که هنوز رژه می روند. پرنده کمی غرولند کرد:" این هم از شانس ما امروز هم سرما نمی ذاره یه گشت درست و حسابی بزنیم." او چند ساعتی را منتظر ماند و وقتی بارش برف آهسته تر شد بیرون آمد و دور حیاط چرخی زد. دانه های برف روی بال هایش می نشستند و آن ها را سنگین تر می کردند. پرنده به دنبال پیدا کردن دانه برای صبحانه اش بود که ناگهان چشمش به آدم برفی افتاد. خیلی از قیافه ی آدم برفی خوشش آمد: آن چشم های ذغالی و دماغ چوبی. آدم برفی با کلاه آبی و شال قرمزش مثل ملکه ها به نظر می رسید. پرنده با خود گفت:" عجب آدم برفی خوشگلی! توی این سرمای زمستون دوستی بهتر از این نمی تونم پیدا کنم."  پرنده روی شانه ی آدم برفی نشست، سپس با مهربانی گفت:" سلام آدم برفی مهربان! می بینم که تو هم مث من تک و تنها موندی.حیف نیس آدم برفی به زیبایی شما تک و تنها باشه. ما می تونیم دوستای خوبی واسه هم باشیم." آدم برفی از این پیشنهاد خیلی خوشحال شد:" آره ، فکر خوبیه.من هم این جا تنهام و از تنهایی دلم داره می ترکه. تا یک ساعت پیش بچه ها دور و برم بودند. دنبال هم می کردند و با من بازی می کردند. ولی از وقتی که رفتند خیلی دلم گرفته."‌پرنده که دل خوشی از بچه ها نداشت گفت:"‌دیگه نیازی به بچه ها نداری. من خودم تا آخرش کنارت هستم.من خیلی ازت خوشم اومده. اصلاً تو با همه ی آدم برفی های دنیا فرق داری. هم قدت بلندتر و کشیده تره. هم ... آره، تو دست و پا داری. آدم برفی های دیگه هیچ کدوم دست وپا ندارند." آدم برفی حرف های پرنده را تصدیق کرد و کلی هم از خوبی های خودش گفت.

پرنده از بس مات و مبهوت آدم برفی شده بود که گرسنگیش را فراموش کرد. برف هم چنان آهسته می بارید. پرندگان دیگر از فرط سرما به دنبال پناهگاهی می پریدند ولی این پرنده اصلاً احساس سرما نمی کرد. آدم برفی از عشق پرنده به خودش مطمئن شده بود ولی انگار از یک چیز نگران بود: "‌ای یار عزیز! تو امروز عشقت را به من ابراز کردی و ثابت کردی که وفادارترینی. ولی فردا من در برابر گرمای خورشید ذوب می شم و تو اون وقت عشق منُ از یاد می بری." پرنده تا حالا به این موضوع فکر نکرده بود و اصلاً هم دوست نداشت در این باره فکر کند. بنابراین جوابی نداد.

کم کم شب از راه می رسید. بارش برف به انتها رسیده بود و هوا سرمای سختی را تجربه می کرد. پرنده هم چنان روی شانه ی آدم برفی نشسته بود و سرما را احساس نمی کرد. او فقط آدم برفی را می دید و شاید خودش را هم فراموش کرده بود. شب تا صبح آن دو مشغول گفتگو و خنده بودند. نزدیکی های صبح هوا بازهم سرد تر شد. آدم برفی از سرما خودش را جمع کرد. پرنده نیز خودش را محکم به آدم برفی چسباند. چند دقیقه ای گذشت و صدایی از آن دو برنخاست. آدم برفی که از سکوت پرنده نگران شده بود چند بار او را صدا زد ولی پرنده از فرط سرما و گرسنگی نای صحبت کردن نداشت. او فقط به آدم برفی تکیه داده بود و چشمانش را آرام روی هم گذاشت.

روز بعد هوا نسبتاً گرم شده بود و برف ها در حال آب شدن بودند. اول از همه گردن آدم برفی آب شد و باعث شد سرو کله و کلاهش پایین بیفتد. سپس تکه های دیگر به نوبت از بدن او جدا شدند. دست های آدم برفی که پایین افتادند پرنده نیز به پایین پرت شد. او که حالت نیمه جان داشت لحظه ای چشمانش را گشود. باورش برایش مشکل بود. زیر آن لباس سفید و زیبای آدم برفی، هیکل یک مترسک نابهنجار پنهان شده بود. پرنده بی هوش شد و سر به بالین زمین گذاشت.چند ساعت بعد که برف های آدم برفی روی زمین راه افتادند و به تدریج به دل زمین فرو رفتند، اثری از آدم برفی باقی نمانده بود. بچه ها وقتی از مدرسه بر می گشتند با جسم بی جان یک پرنده رو به رو شدند. یکی از بچه ها پرنده را بر داشت و گفت:" ببینید بچه ها! پرنده ی بیچاره از ترس مترسک سکته کرده."




نظرای نازتون: نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 10 دی 1393 03:47 ب.ظ



Backgrounds
Heart Backgrounds