تبلیغات
♥♥♥ داستانك ♥♥♥ - عید نوروز مبارك
♥♥♥ داستانك ♥♥♥

عید نوروز مبارك

جمعه 7 فروردین 1394 11:21 ق.ظ

نویسنده : مهشید
ارسال شده در: مناسبتی ،
یكی بود، یكی نبود. در روزگارهای خیلی پیش، مردی بود به نام عمو نوروز. عمو نوروز سالی یك مرتبه، روز اول بهار از سرِ كوه پایین می آمد. عمو نوروز كلاهش نمدی بود، زلف و ریشش را حنا می بست، قدك آبی داشت. گیوه ای تخت نازك و شلواری حریر به پا داشت. عصا زنان به سمتِ دروازه ی شهر می آمد. بیرون دروازه باغچه ای بود، پر از دار و درخت. از هر میوه ای كه بخواهی درختی داشت. وقت آمدن عمو نوروز درخت ها پر از شكوفه بودند، و دور تا دور باغچه هم هفت جور گل، گل های رنگ به رنگ سبز می شد. گل سرخ، گل نرگس، گل بنفشه، گل همیشه بهار، گل زنبق، گل لاله و گل نیلوفر. 
صاحب باغچه پیرزنی بود، كه عاشق عمو نوروز بود. پیرزن روز اول بهار، صبح زود بیدار می شد، رختخوابش را جمع می كرد و اتاق و حیاط را جارو می زد و زیباترین فرش خانه اش را می آورد و توی ایوان پهن می كرد. 
در یك سینی هفت سین می چید. سیر، سركه، سماق، سنجد، سیب، سبزی و سمنو. در سینی دیگر هفت جور میوه ی خشك با نقل و نبات می گذاشت و یك شمع هم توی شمعدان، دم سینی می گذاشت. 
ننه پیرزن، نیم تنه ی ترمه، تنبان قرمز و شلیته ای زیبا به تن می كرد. عود و عنبر و مشك به سر و صورت و گیس هایش می زد و منقلِ آتش را هم درست و آماده می كرد و یك كیسه ی كوچولوی اسفند هم پهلوش می گذاشت. كوزه و قلیان را هم آب گیری می كرد، اما روی سر قلیان، آتش نمی گذاشت و چشم به راهِ عمو نوروز می نشست. همین جور كه نشسته بود، پلكِ چشم هایش سنگین می شد و یواش یواش، خواب او را با خودش می برد. 
عمو نوروز قدم زنان از راه می رسید و می دید كه ننه پیرزن مثلِ همیشه خوابیده است. با خودش می گفت: «بنده ی خدا چه تداركی دیده، چقدر زحمت كشیده، لابد از خستگی خوابش برده.»
و دلش نمی آمد كه ننه پیرزن را از خواب بیدار كند. می آمد كنار ننه پیرزن می نشست، گل همیشه بهاری از باغچه می كند و روی سینه ی ننه پیرزن می گذاشت، از منقل هم آتشی روی سر قلیان می گذاشت و چند پُك به قلیان می زد. نارنجی را از میان دو پاره می كرد، یك پاره اش را با قند و آب می خورد و آتش های منقل را برای این كه از بین نرود با خاكستر می پوشاند و می رفت. 
آفتاب یواش یواش بالا می آمد و بر ایوان می تابید. پیرزن از خواب بیدار می شد. اول، چیزی دستگیرش نمی شد. یك كم كه هوش و حواسش به سرجا می آمد، می دید ای داد و بیداد، به همه چیز دست خورده، قلیانِ آتش به سرش آمده، نارنج از میان دو تا شده، آتش ها زیر خاكستر رفته است. آن وقت می فهمید كه عمو نوروز آمده و رفته است.  
می گویند ننه پیرزن همه ی سال در انتظار عمو نوروز می ماند و همه ی سال برای روز نوروز تدارك می بیند تا روز اول سال عمو نوروز به دیدنش بیاید، اما هر سال پیش از رسیدنِ عمو نوروز خوابش می برد. 
می گویند اگر عمو نوروز و ننه پیرزن، همدیگر را ببینند دنیا به آخر می رسد و چون هنوز دنیا به آخر نرسیده است، عمو نوروز و ننه پیرزن همدیگر را نمی بینند و هیچ وقت هم نخواهد دید. 



نظرای نازتون: نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 18 خرداد 1394 03:30 ب.ظ



Backgrounds
Heart Backgrounds