تبلیغات
♥♥♥ داستانك ♥♥♥ - داستان غول چراغ جادو
♥♥♥ داستانك ♥♥♥

داستان غول چراغ جادو

یکشنبه 31 خرداد 1394 02:04 ب.ظ

نویسنده : مهشید
ارسال شده در: طنز ، آموزنده ،

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…

 یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه… 

جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم.… 

منشی می پره جلو و میگه: «اول من، اول من!….

 من می خوام که توی باهاماس باشم، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم»… 

پوووف! منشی ناپدید میشه… 

بعد مسئول فروش می پره جلو و میگه: «حالا من، حالا من!… 

من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»…

 پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه…

 بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه…

 مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!
نتیجهء اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه!




نظرای نازتون: نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 31 خرداد 1394 02:07 ب.ظ



Backgrounds
Heart Backgrounds